سمپاد

#نوشته شخصی


   اگر برگردم به اون تابستون لعنتی بعد از این که صبح درحالی ک پای لب تاپ نشستم تنها، تلفن زنگ میزنه و برمیدارم و بهم میگن قبول شدی سمپاد مرکز استان، مثل همون موقع میپرم هوا و خوشحالی می کنم ولی وقتی" ن" زنگ میزنه فقط دلداریش میدم و همون روز و تمام روزای دیگه محکم میگم ک میخوام برم سمپاد همدان و هرجور شده هم می رم و به جای رفتن به پشت بوم و گریه کردن و فکر کردن برای انتخاب نرفتن و رفتن یه پیامک میدم به "ن" و میگم "موفقیت ربطی ب سمپادی بودن نداره و مطمئنم ک توام اینجا موفق خواهی بود و منم دلم برات تنگ میشه پس میتونیم هروقت برگشتم خونه همو ببینیم" که این یعنی خیلی قاطع بهش می گم میخوام برم همدان درس بخونم. و اینجوری سال بعدش به جون خودم غر نمیزنم که " ای ساده ی احمق، واسه کسی مردی که واست تب هم نمی کرد" و تمام اون اتفاقای بد و حماقتای بعدش توی اون یه سال پیش نمیاد و زندگیم از این رو به اون رو میشه.

   حیف ک نمیشه ب گذشته برگشت.حیف...


پ.ن : به دوستاتون اهمیت بدید ولی حد داشته باشید توی اهمیت دادن به دوست.

منبع اصلی مطلب : من نویس
برچسب ها : سمپاد
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

آینا گروه : روز سمپاد اینو یادم انداخت